تبليغاتX
ای اسمان امشب ببار

ای اسمان امشب ببار

این وبلاگ برای همیشه بسته شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:21  توسط T!NA  | 

سلام دوس جونااااااااااااااااااااااااااااا........تبریک بگین.....تبریک بگین....

ببینین براتون چه قالب خوشملی گذاشتم.....خوشگله؟

خیلی دلم براتون تنگولیده بود.......گفتم بیام یه سر بهتون بزنم از دوریم غش نکنین......

یه داستان تو یه جایی خوندم همه موهای تنم سیخ شد.....مذارم براتون ببینین حق داشتم یا نه؟

اندازه ی ۱ دنیادوستون دارم.

باران و سارینا هم، همكلاسی بودند هم، دوست.دو دختر حدودا


17-18 ساله بودند. یه روز برای باران یه مشكلی پیش اومد كه


نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در


كلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد كرد كه اگه


دوست داره میتونه بیاد خونه اشون تا درس را برایش توضیح

بدهد.

باران تا آن موقع به خانه ی سارینا نرفته بود و از طرفی میدانست


كه از نظر دیگران سارینا دختر معقولی نیست ولی سارینا تا حالا


بارها به خانه ی آنها آمده بود پس قبول


كرد.

***

سارینا كلید را در قفل چرخاند.

- بیا تو.

- كسی خونه تون نیست؟!!؟

- نه.پدر و مادرم 2 روزه رفتن مسافرت تا 3-4 روز دیگه نميان


سارینا به صورت باران نگاه كرد و خندید.

-چیه نكنه فكر كردی میخوام بكشمت؟؟؟



باران هم خندید.دو دختر در حالی كه حسابی از راه طولانی كه


پشت سر گذاشته بودن خسته بودند روی مبل افتادند.

كمی بعد سارینا گفت :«برو یه دوش بگیر شاید یه كم حالت جا


بیاد.منم تا تو بیای بیرون میرم یه سری خرت و پرت بخرم.»


از نظر باران هم پیشنهاد خوبی بود.با راه طولانی كه از مدرسه


اومده بودند یه دوش حسابی حال شو جا می آورد.

چند دقیقه بعد از این كه سارینا رفت بیرون باران وارد حمام


شد.

حدود 5 دقیقه بعد سارینا با 4 تا پسر به خانه برگشت.بعد از


كمی پچ پچ با آن چهار نفر قرار شد حسام اول وارد حمام شود.

 

باران در حالی كه سرش بالا گرفته بود و از برخورد قطرات


آب با صورتش لذت میبرد،صدای در حمام را شنید.فكر كرد


سارینا برگشته. داد زد :«اومدم.»

صدای در دوباره شنیده شد و بعد از آن صدای سارینا:«یه دقیقه


درو وا كن.»


باران در را باز كرد و با كمال ناباوری قد برافراشته پسری



حدوداً 23 ساله را در مقابل خود دید.پسر فرصت هیچگونه


عكس العملی را به او نداد، بیرحمانه او را به داخل هل داد و


خود نیز با او به داخل رفت.

 


میرسید.درچهره ی سارینا اثر هیچگونه پشیمانی دیده



نمیشد،انگار این كاربرای او عادی بود.بعد از20 دقیقه حسام از


حمام بیرون آمد و خطاب به سارینا گفت:

- دمت گرم دختر بود خیلی حال داد.چون دختر خوبی


بودی به تو هم یه حال اساسی میدم.

- پس فكر كردی چرا آوردمت اینجا؟


سارینا و حسام وارد اتاق خواب شدند. این بار نوبت


كامیار بود كه وارد حمام شود. حدود 20-25 دقیقه بعد


كامیار هم اومد بیرون .

_ خوب بود اگه یه ذره كمتر جیغ میكشید بهتر هم میشد.

و بعد از او نوبت بردیا بود.بردیا وارد حمام شد نزدیك 35

دقیقه گذشت ولی او هنوز بیرون نیومده بود .صدای



اعتراض فرشاد كه نفر آخر بود بلند شد:

_بردیا داداش مثل اینكه خیلی بهت حال داده.بیا بیرون دیگه


2ساعته اون تویی.

ولی صدایی از داخل شنیده نشد و بر خلاف دفعه های قبل


اینبار از باران به جز جیغ كوتاهی كه اوایل رفتن بردیا به


داخل حمام كشیده بود صدایی شنیده نشده بود.

_بررردیاااااااا.داداش دارم یه جورایی عصبانی میشم ها.

ولی باز هم صدایی شنیده نشد.

فرشاد خشمگین به طرف در حمام رفت و كامیار سعی در


متوقف كردنش داشت اما فرشاد بلافاصله در را باز كرد و


فریادی از ناباوری سر داد.سارینا و حسام بعد از فریاد


فرشاد بلافاصله از اتاق بیرون آمدند . سارینا ملحفه ای را


دور خود پیچیده بود و حسام هم زیپ شلوارش باز


بود.سارینا به داخل حمام نگاه كرد و در جا خشكش زد.بعد


از 30 ثانیه انگار تازه فهمیده بود كه چه اتفاقی افتاده جیغ


كشید به گریه افتاد.

بردیا رگ باران را با تیغ زده بود و با خون او چیزی روی

دیوار نوشته بود و سپس خود را نیز كشته بود. نوشته ی


روی دیوار این بود:«
نامردا ؛ چرا خواهر من؟؟؟

حق داشتم یا نه؟خیلی وحشتناک بووووووووووووود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 0:58  توسط T!NA  | 

پسر : من با تو زنده ام . بدون تو مي ميرم. من فقط تو رو مي خوام . اگه نباشي ديوونه مي شم

دختر لبخند مي زد و پسر به خودش مي باليد كه چقدر اون و معشوقش همديگر رو دوستدارند

روزگاري بود كه از دلدادگيشان مي گذشت . كه در يك سانحه آتش سوزي زيبايي دختر از بین میره. وقتي پسر مطلع مي شه .بهانه هاي مختلف جور مي كنه و براي هميشه از او خداحافظي مي كنه .ولي دختر همچنان عاشق پسر بود و غم دوري او براش خيلي سخت بود. همه جا رو بدنبالش مي گرده تا بالاخره اونو درحالی که در بیمارستان بستری بوده پیدا می کنه. پسر مدتي بعد از اينكه ازش جدا مي شه توی يك حادثه چشم هاش رو از دست مي ده. دختر بالاي سرش مياد و بهش نگاه مي كنه . و از اتاق بیرون میره.

پسر رو از اتاق عمل ميارن و بعد از اينكه بهوش مياد . وقتي چشمهاش رو باز مي كنن .فرياد مي زنه: من مي بينم . من دوباره دارم مي بينم

دختر كه در كنار در ايستاده بود وقتي صداي عشقش رو كه با خوشحالي فرياد مي زد ، مي شنوه لبخند بر صورت سوخته ش مي شينه . پسر دور تا دور اتاق رو با چشمهاش مي كاوه و خانومي رو مي بينه كه شالش رو توي صورتش انداخته و داره از اتاق خارج مي شه . از دكتر مي پرسه اون خانم كيه؟ دكتر مي گه همون آدم فداكاريه كه چشمهاش رو به تو بخشيده . پسر مي گه نذارين بره بهش بگيد بياد بايد ازش تشكر كنم . دختر رو صدا مي كنن و اون بر مي گرده . و به كنار تخت پسر مياد . پسر مي گه شما كي هستين ؟ چرا همچين فداكاريي كريدن؟

                                   دختر شالش رو كنار ميزنه و پسر شکه میشه.

دختر : من خيلي وقته براي تو مردم . ولي من هميشه بيادت بودم و همه جا رو براي پيدا كردنت گشتم تا تو رو اينجا و توي اين وضعيت پيدا كردم . وقتي ديدمت خشم نبود كه جلو چشمهام رو بگيره بلكه به تنها چيزي كه فكر كردم اين بود كه من با چشمهام مي تونم بينايي رو به تو بازگردونم تا بتوني براحتي زندگي كني . چون دوست ندارم هيچوقت زندگي برات سخت باشه

پسر كه اشكهاش سرازير شده بود گفت : چرا اين كارو كردي؟ تو بايد از من متنفر مي بودي ؟ تو بايد از زجر كشيدن من خوشحال مي شدي.

دختر گفت : من طعم عشق رو تنها براي يك بار تجربه كردم و اون هم عشق تو بود و تا ابد هم تنها عشق تو براي من مي مونه . تو عشق رو درك نكردي و اگرنه اين سوالا رو از من نمي پرسيدي. من ديگه مي رم . تو ديگه منو نخواهي ديد ولي تا ابد عشق تو در دل من هستش و اگه بازهم اتفاقي برات بيافته بدون كه من تنهات نمي زارم. و برات آرزوي زندگي خوبي دارم . و اميدوارم روزي طعم عشق واقعی رو احساس کنی.. . خداحافظ ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 1:26  توسط T!NA  | 

دعا کنین

چندقدمی مونده تا من     پابذارم به اون بالا

نفسمو ببرن و             بعدش تاآخرت لالا

از وجود عاشقی چون       من و دلم راحت میشی

من مهرهء سوختم و تو     شعلهء داغ آتیشی

جای تو توی آسمون       ماه شبو بوس میکنم

اونجا خودم رو تا بشه     واسه خدا لوس میکنم

این پایینا که هیچکسی     به درد قلبم پی نبرد

طفلی دلم که بیگناه         به جرم عشق دق کرد و مرد

میگن یکی هست اون بالا   از حال ما باخبره

امیدوارم به ما رسید          مثل تو خوابش نبره

دیرفهمیدی عاشقتم           برای موندن راهی نیست

اونهمه خاطرات و عشق    چشمام بیادشون گریست

نشدبگم دوستت دارم     چوبشو دارم میخورم

حالا واسه باور تو        نفس رو تا ته میبرم

 (از کتاب صدای چشمک چاپ سالا ۱۳۸۶)

بچه ها برای دوستم دعا کنین.دختر خیلی باهوش و زیبایی که به خطر سرطان لنفی امسال بهارو نمیبینه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 0:44  توسط T!NA  | 

سلام به همه ی دوستای گلموای که چه قدر خوشحالم که برگشتم

خب........یه تبریک جانانه بگین.....کامپیوترم درست شدیوهوووووو........

خب حانوما....و اقایون مدرسه چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوش میگذره؟من که اینجا تا الان ۲ هفته پشت سر هم امتخان داشتم ......و در کل خیلی خوبهاینم بگم قرار که یه نمایش بازی کنیم.....که در مورد جنگ رستم و سهرابه......اگه گفتی من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تهمینهنخندین.خنده نداره که......اتفاقا خیلی بهم میاد.....تهمینه ملیحه.....زیبایه....خانومه.....

خب خدا رو شکر  تمام خوصوصیات بالا در من پیدا میشهمگه نه؟

یه چیز دیگه هم تعریف کنم یه ذره بخندیم بعد میرم....

هر چی میگ بگین خب:

دیروز داشتم میرفتم کلاس زبان......خب؟

۲تا پسر یه دختر خانومه جینگول هم از کنار من رد شدن......خب؟

پسرا (که فکر کنم باباشون کارخونه ی چسب مو داشت.)اونقدر موهاشونو بالا برده بودن که قدشون

۲ برابر شده بود......

هیچی دیگه تا پسرا اومئن به دختره تیکه بندازن یکیشون با کله افتاد توی چاله و پاش گیر کرد.دیروز هم بارون اومده بود چاله گلی بود.....

دیگه خودتون حساب کنین من وقتی رفتم کلاس چه قدر خندیدم......

دلم واسه پسره سوخت.....اول اینکه ضایع شده...دومم اینکه موهاش خراب شد.....

خیلی دوستون دارم........

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:12  توسط T!NA  | 

سلام به همه ی دوستای خوبم

الهی من قربون دوستای با وفام برم که منو تنها نذاشتن

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دلم براتون تنگ شده بود

مسافرت خیلی خوش گذشت.جای همتون خالی.

اونجا هم یادتون بودما.......هر جا که می رفتم اگه کافی نت بود زود میومدم تو وب.ولی نمی دونم چرا نمی شد نظر گذاشت.

اها راستی یادم رفت.سال تحصیلی جدید مبارک.کدوماتون هفته ی دیگه امتحان دارین؟

من دارم.حدودا پنج تا تحقیق هم باید با پنجشنبه تحویل بدیم.ادم به این خوشبختی تا حالا دیده بودین؟؟؟؟؟منکه ندیده بودم.

یه شعر توی ادامه ی مطلب گذاشتم که اولین شعری بود که خوشم اومد.فکر کنم دوستای منم خوششون بیاد.شایدم بعضی خونده باشنش.

دوستای گلم خیلی دوستون دارم.......خیلی

زود هم بر میگردم.

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 17:50  توسط T!NA  | 

بوووووووووووووووووووووووووووووووس

دلم واستون تنگولیده بود بووووووووووووووووووووووووووووووس

ببخشید....اول سلام.....بعد بوووووووووووس

ببخشید دیر اپ کردم بووووووووووووووووووووووووووووووووووس

خیلی دوستون دارم بووووووووووووووووس

بمیرم براتون از دوری من چه زجری کشیدین بووووووووووووووووووووووس

لب و دههنم کج و کوله شد از بس بوس فرستادم بوووووووووووووووووووووووس

سارا جونم مرسی که وبتو نمیبندی.....ببخشید که نتونستم زودتر بیام.....شرمنده......

پگاه جونم از دستم که ناراحت نشدی؟....میدونم که قول دادم ولی کامپوترم خراب شده بود....الانم توی کافی نتم.......انقدرم اینجا شولوغه......

فقط باید بیاین ببینین با چه ریخت و قیافه های میان اینجا......شبیه عجوزه های دوران باستانن......بلانسبت خودم و دوستامااااا....

الان میام همتونو خبر میکنم ولی قبلش....................

اومدم بگم خوبی بدی دیدین حلال کنین

نه بابا....وبمو نمیبندم به این زودیا از شرم راحت نمیشین

هفته ي ديگه دارم ميرم مسافرن اگه وقت كردم كه ميام كافي نت خداحافظي اگرم نه كه ديگه ببخشين

خيلي دوستون دارم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 18:25  توسط T!NA  | 

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

سلام به همه ی دوستای مهربونموویی دلم واستون یه ذره شده بوووووووووووووووووووود

ببخشین دیر اپ میکنمشرمنده اصلا وقت نمیکنم بیام نتجبران می کنم قول قول قول

خیلی خیلی دوستون دارم قده سه چهارتا دنیا

راستی ادامه مطلو بخونینانظر هم بدین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 9:38  توسط T!NA  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوس جونام خوفین؟خوشین؟خوش میگذره؟

ای!منم خوبم مرسی.انفده دلم واستون تنگیده بووووووووووووووووووووووووووووووودخیلی زیاد

ولی اخه اصلا نمی تونستم بیام نت.اصلا نمیتونستم..

اه.....اینارو ول کنین.حالا که اومدمخیلی  خیلی هم دلم واستون تنگیده بود.

به بیشترتون سر زدمااااااااااااااااراستی می خواستم از دوستای گلم هم تشکر کنم با اینکه من نبودم  ولی هر دفعه که اپ کردن اومدنو خبر دادن.خودشون میدونن کیان

حالابرا

ی  جبران این همه دوری یه بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

خیلی دوستون دارم.

بای

یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .

دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم،

یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!

دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،

یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!

دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.
مریض بعدی که وارد شد دکتر بهش گفت : به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشتی.مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید،




ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟مریض پاسخ میده:

باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.

ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.

من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛

ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حال اون از دو مریض قبلی وخیمتره.


دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه از کدوم جهنمی فرار کردی؟!

خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب کرد!




+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 1:37  توسط T!NA  | 

داستان من

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوووووووووووووووس جونام.چطولین؟

منم ممنون خوبم.کامنتای شمارو که میبینم بهترم  میشم

حالا یه چیزی بگم.................................

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نمیگمتو ادامه مطلبه.خودم نوشتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

اول اینکه نظر یادتون نره.

دوم اینکه خیلی دوستون دارم.

سوم اینکه خیلی خیلی دوستون دارم.

چهارم اینکه خیلی خیلی خیلی دوستون دارم.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:9  توسط T!NA  |